در وبلاگ یک معلم در استان هرمزگان مطلب جالبی دیدم که حیفم امد ان را منتشر نکنم
سلام خدمت همه ي دوستان عزيز
اين پست شايد آخرين پست من در باره ي خاطرات مدرسه باشه
البته پست طولانييه اما خواهش مي كنم تا آخر بخونين
پيشنهاد مي كنم آفلاين بخونين.................. نظر هم بعدا بدين
مدتي بود كه كارنامه ها آماده شده بود اما موتورسيكلت نداشتم كه برم
هي امروز و فردا مي كردم تا اين كه بالاخره يه موتور سيكلت نو خريدم و حركت كردم
روستاي جيهون چندين محله داره و محله هاش از هم دور هستند يعني مجموعه اي از روستاهاي پراكنده است........
لازمه بگم با خودم مقداري هديه داشتم تا به همه ي بچه ها بدم به اولين محله كه رسيدم و سراغ بچه ها رو گرفتم گفتند تو مكتب خانه هستند ...............رفتم داخل....... بچه ها تا منو ديدند كلي خوشحال شدند نشستم كارنامه هاشون رو دادم....همه ي دانش آموزاي محله بودند به جز جمشيد كلاس اولي ....... گفتند يكي دو روز اومده اما ديگه نيومده مكتب...... تعدادي از شاگرداي مكتب دانش آموز من نبودند . محمد و رابعه امسال ميان كلاس اول و يك نفر هم از مدرسه ي ديگه اومده بود.............
هدايا رو رفتم از تو خورجين آوردم و به همه دادم ساعت مچي بود و تك پوش............هزينش هم از همين ويلاگ تهيه شده....
فرستادمشون خونه تا پول كتاب رو بيارن.....كه بعضي ها نياوردن ...يعني نداشتن كه بيارن منم جلو بچه ها بهشون گفتم اشكالي نداره تو شهريور ازتون مي گيرم.اما از همين هزينه اي كه دوستان وبلاگي فرستادن پول كتابشون رو مي دم.......
براي زينب كه تالاسمي داره يه دمپايي خريده بودم...............
رفتم به محله ي بعدي كه برق ندارن و ساده تر زندگي مي كنند محله ي يوسف كه پدرش مريضه............
مستقيم رفتم خونه ي يوسف و چون محله ي كوچكي هست همه شاگردا اومدن اونجا و زير كپر ( سايباني از برگ هاي درخت خرما) نشستيم از شانس من باد مرطوبي مي وزيد و احساس گرما نمي كردم..........

كارنامه ها رو دادم و پول كتاب رو گرفتم و به دو دانش آموز پسر كلاس پنجمي تأكيد كردم كه برن و تو مدرسه ي راهنمايي ثبت نام كنن و براشون توضيح دادم كه چي كار كنن.
هداياي بقيه ي بچه ها رو دادم و به دو پسر كلاس پنجمي 30 هزارتومن دادم تا برن مدرسه ي راهنمايي و ثبت نام كنن( البته دست پدراشون دادم و از همون كمك هاي اينترنتي شما دوستان) يادم رفت بگم حال پدر يوسف بهتر شده بود و ورم دست و پاهاش خوابيده بود و مي تونست مقداري راه بره اما هنوز قادر به كار كردن نيست( اگه كاري باشه)
ازشون خداحافظي كردم و رفتم طرف محله اي كه مدرسه هست و ساعت 9 به بعد اونجا مكتب خانه داير هست.......
اونجا هم بچه ها رو ديدم اما همه نبودند سه تا خواهر و يه برادر ( رشيدي) تو مكتب خونه نبودن رفتم خونشون اما خونه نبودند از دور سكينه كلاس چهارمي رو ديدم كه داره گوسفندا رو مياره و مقداري هم هيزم روي دوش داره خواستم ازش عكس بگيرم ديدم داره خودشو قايم مي كنه و تا من دوربينم رو آماده كردم از ديدمن قايم شد.... رفتم تو ي تنها اتاقي كه داشتند و با پدر و مادرش نشستم
بچه ها كم كم اومدن كارنامه ها رو بهشون دادم و با پدر و مادشون در باره ي مدرسه ي راهنمايي صحبت كردم بدريه كه مي گفت نمي رم چون سن واقعيش خيلي زياده و كاملا بالغ و بزرگ هست... اما خواهرش شيرين كه مي تونه بره خودش تنهاست و همراهي نداره. پيشنهاد دادم امسال رو صبر كنه اما سال ديگه با بقيه بچه ها برن مدرسه راهنمايي.

يه نوزاد بيست روزه داشتن ............. دختر بود ......... گفتم مبارك باشه اسمش چيه؟ مادرش گفت هنوز اسم نداره! من مي گم زينب اما بچه ها مي گن زينب اسم قديميه و تو روستا زياده تو هر خونه اي زينب و فاطمه و مريم هست يه اسمي بگيريم كه تو روستا نباشه..... من گفتم اسم دختر خواهرم مطهره است اسمشو بزارين مطهره .......... دخترا خيلي خوشحال شدند و فوري تو گوش هم پچ پچ كردن بعد گفتم يا هم بزاريد رويا -رويا رشيدي – اسم و فاميل به هم ميان..............
يه كادو كوچولو هم به دختره بيست روزه دادم............( از هزينه ي اهدايي شما دوستان وبلاگي)
اما خونشون يعني تنها اتاقشون نه كولر داشت و نه حتي پنكه و تو هواي داغ اونجا اين بچه كوچولو داشت عرق مي كرد........

اين مرد 9 تا بچه داره ( فاطمه – زيبا – بدريه – شيرين – سكينه – محمد – رعنا – فروزان – مطهره يا رويا) و كارش هم كارگري هست............ صبح داشت همراه بنا كار مي كرد با حقوق روزي چهار هزار تومان توي گرماي طاقت فرساي اين منطقه ......البته كارش هميشگي هم نيست و خيلي روز ها بيكاره
نمي خوام حس دلسوزيتون رو بيانگيزم و يا اشكتون رو در بيارم اما............. ولش كن
جالبه بهتون بگم تابستون گذشه با خودم فكر مي كردم زندگي اينجوري ديگه هيچ جا نيست فكر نكنم ديگه خانواده اي باشن كه پنكه نداشته باشن يا سقفي بالاي سرشون نباشه و يا امكانات اوليه نداشته باشن اين جور زندگي مربوط به زمانيه كه مادربزرگ من بچه بوده و تعريف مي كنه............ اما امسال خدا بهم نشون داد كه 65 كيلومتري خودت اين جور زندگي در جريانه و تو خبر نداري..... شايد دور و بر شما هم باشه و خبر ندارين.................
بگذريم................
ناهار خونه ي ثروتمند ترين مرد اين روستا رفتم!!!!
فكر مي كنين ثروتش چقدره؟
ماشين آخرين سيستم داره؟
يا خونه ي ويلايي نمي دونم چي چي تو كيش داره؟
يا ارقام نجومي تو حساب بانكي؟
نه.................... تنها فرقي كه با بقيه داره اينه كه تو زمين هاي كشاورزي كهورستان ( روستايي در 30 كيلومتري اونجا) كار گيرش اومده و سهمي از درآمد داشته و تونسته توي چند سال دو تا اتاق بسازه و كولر بخره و تلويزيون و يه سري لوازم خانگي....و بچه هاش سر و وضع بهتري دارن

اما در عوض سه تا بچه ي تالاسمي داره ......................يكيش فوت شده و دو تاي ديگه زنده هستن( زينب 11 ساله و محمد اول ابتدايي مياد امسال)
تازه امسال از كار هم بيكار شده و تو مزرعه يكي ديگه جاي اون استخدام كردن و جاهاي ديگه هم كار بهش نمي دن...........چون همه جا كارگراي پارسالشون رو دارن.................... باز هم بگذريم......
چيه دلتون به درد اومده؟
شماها كه دارين مي خونين اما من كه دارم مي بينم و حس مي كنم و كاري از دستم بر نمياد چي كار كنم؟
پس دنبالشو هم بخونين.............
ناهار خورش لوبيا بود با نان و خرما و ماست و سبزي..........گفتند ببخشيد كه امروز برنج نپختيم...و.........

اين محمد كه امسال مياد كلاس اول خيلي منو دوست داره اصلا ولم نمي كرد اوايل سال معلوم نبود كه تالاسمي داره اما اواخر ديدم كه اينم داره تغير شكل مي ده براي محمد يه تك پوش خريده بودم كه الان هم تو عكس پوشيده.........

بعد از نهار ازشون خدا حافظي كردم و حركت كردم طرف خونه نرسيده به جاده ي اصلي جمشيد رو ديدم كه همراه مادرش گوسفندا رو مياوردن خونه صداش كردم اومد بهش گفتم كارنامتو دادم دست بچه ها برو ازشون بگير............... قبول شدي سال ديگه بايد بري كلاس دوم ..........
چون عكس رو كوچيك كردم گوسفندا خوب پيدا نيستن

يه تك پوش تو خورجينم بود كه براش كوچك بود اونو بهش دادم گفتم بده به داداشت مرتضي ( هموني كه دمپايي لنگه به لنگه پوشيده بود تو پست ها قبل) به خودش هم تنها ساعتي مچيي كه دست خودم بود باز كردم و بهش دادم .... ساعته نو بود و از همون جنسي كه به بچه هاي ديگه داده بودم.........................
هر چي به صورت آفتاب سوختش نگاه كردم نتونستم آثار خوشحالي زيادي رو درش ببينم......ازش خدا حافظي كردم و حركت كردم طرف خونه هوا حسابي دم كرده بود و تمام بدنم از گرما مي سوخت
نرسيده به شهرمون پيرمردي رو ديدم كه داشت به طرف روستاشون مي رفت ماشيني كه از روبرو مي آمد اونو سوار نكرد و من با خودم گفتم اين پيرمرد رو برسونم دور زدم امدم كنارش و سوارش كردم .....صد متر رفتم كه موتور يكباره پنچر شد و تيوپ تركيد با هزارتا يا الله موتور رو كنترل كردم كه نيوفته و خدا رو شكر كه نيوفتاد...............( اومديم صواب كنيم كباب شديم)
ديگه ناي ايستادن نداشتم........................ با هزار بد بختي و ضربان قلب 130 موتور رو تا پاسگاه بردم و تو پاسگاه كمي آب خوردم و خوشبختانه يه ماشين 206 همشهريمون اونجابود و باهاش اومدم ............
با خودم گفتم من بيست دقيقه تو گرما فعاليت بدني كردم اون بد بختايي كه توي اين گرما زير آفتاب كار مي كنن چي مي كشن؟ اونم با دستمزد روزي چهار هزار تومن؟ يا كار كشاورزي طاقت فرسا با حقوقي كه معلوم نيست چقدر باشه؟
خدايا چقدر نعمت داريم و قدرش رو نمي دونيم؟
خدا نگهدار