...با فرجی در مورد عکس العمل احتمالی وزیر صحبت کردم.خرازانی می گفت که وزیر گله کرده که چرا بدون هماهنگی با وی خبر را به خبرگزاری ها داده است. گویا روابط عمومی سریع ماجرا را به وی اطلاع داده بود.چه میکنه این اقای زاده حسین!احتمالا موقعی که آقای وزیر اسامی را دیده است پیش خودش گفته :بابا اینا از کجا پیداشون شد! ولی از اونجایی که دیده اونا جوون هستند و احتمالا آرزو دارند دلش نیومده که دلشون را بشکنه و ناامیدشون کنه!
با فرجی قرار گذاشتیم که این حبر را جایی درز ندهیم.آخه خودمان هم نمی دانستیم که چگونه قرار است که به آقا محمود مشاوره بدهیم!اگر کسی از ما درباره این پست سوال میکرد چه جوابی باید می دادیم.؟در ضمن ثصمیم گرفتیم که پیش آدمای روزنامه خوان هم آفتابی نشویم ......................
روز سه شنبه بود که برای تدریس به مدرسه رفتم.حداییش مدرسه بسیار با صفایی داشتیم.با آن که در افسریه واقع است اما از لحاظ دبیران و امکانات دست کمی از مدارس بالا شهر نداشت.روزهای سه شنبه و پنج شنبه که روزهای درسی من هم بود بسیار پر تحرک و با صفا بود.در این روزها رسم کرده بودیم که به یک بهونه ای یکی از همکاران را به خرج بیاندازیم و به قول معروف سرش خراب شویم .خود من هم یک بار به خاطر پیدا شدن گوشی موبایلم تو خرج افتاده بودم.اما در تو خرج انداختن هم ید بیضایی داشتم و با کوچکترین بهانه ای به یکی از همکاران گیر می دادم و بقیه همکاران هم به طور حرفه ای از سخن من اسثقبال می کردندو به جان آن همکار بیچاره می افتادند.
سه شنبه ظهر بود که دکتر شکری وارد دفتر دبیران شد و با همه شروع به سلام وعلیک کرد والبته با من هم. دکتر شکری معلم بسیار با شخصیت و جدی بود و کمتر کسی بود که با او شوخی کند.اما البته یکی از همون دبیرانی بود که قربانی برنامه های روز سه شنبه بود وکلی هزینه کرده بود.خلاصه همواره در انتظار بود که یک بهانه ی درست وحسابی پیدا کند ومن را تو خرج بیاندازد......................
رضا نهضت
