زنگ وسط و زنگ آخر معلم نداشتيم سرمست از اينكه آخ جون ميريم خونه يه هو ديديم كه ناظم آمد و گفت كسي حق خانه رفتن ندارد.
پي جستجوي دليل نرفتن (از طريق جاسوسان) دريافتيم كه خانمي به عنوان مشاور از اداره آمده تا مسائلي را برايمان بازگو كند؟ همه زواردررفته رفتيم سر كلاس نشستيم.
خانم آمد و گفت: كه مي خواهيم به دختران بياموزيم كه خودباور باشند، مشاركت داشته باشند و چه و چه...
هرچه تو سرمان زديم و گفتيم خانم ما به خدا خودباوريم، مشاركت هم داريم، تازه مي خوايم تو انتخابات شوراي مدرسه هم شركت كنيم كسي گوش نداد كه نداد.
البته خانم مشاور خيلي منطقي بود و گفت هركس دوست ندارد برود بيرون، به محض گفتن نزديك به 20 نفر رفتن بيرون، از آنجا كه ما احترام و ادب سرمان مي شد نرفتيم و شانس هم آورديم چون چند دقيقه بعد سلطان مدرسه (خانم مدير) آمد و چنان دادي كشيد كه همه از ترس به زير ميزهايمان پناه برديم و بالاخره به زور همه آمدند و سر كلاس نشستند تا 2 ساعت خانم از خودباوري و... حرف زد و زد (از شما چه پنهان كه ما با هم ميزيهايمان نقطه بازي مي كرديم بنده هم برنده شدم. مبارك است)
و بعد گفت كه ساعت بعدي هم مي آيد (حالا ما چي بازي كنيم؟)
هي دعا كرديم كه كاش معلم خودمان بيايد با اينكه كلاسش خيلي خشك بود ولي بهتر از سخنراني كه بود. خدا به فريادمان رسيد و معلممان آمد و ما نشستيم سر درس و كلاس او، از آن موقع بود كه قدر او را دانستيم و دعا به جانش كرديم.
مهتاب بيشه كلائي
از محمودآباد
پي جستجوي دليل نرفتن (از طريق جاسوسان) دريافتيم كه خانمي به عنوان مشاور از اداره آمده تا مسائلي را برايمان بازگو كند؟ همه زواردررفته رفتيم سر كلاس نشستيم.
خانم آمد و گفت: كه مي خواهيم به دختران بياموزيم كه خودباور باشند، مشاركت داشته باشند و چه و چه...
هرچه تو سرمان زديم و گفتيم خانم ما به خدا خودباوريم، مشاركت هم داريم، تازه مي خوايم تو انتخابات شوراي مدرسه هم شركت كنيم كسي گوش نداد كه نداد.
البته خانم مشاور خيلي منطقي بود و گفت هركس دوست ندارد برود بيرون، به محض گفتن نزديك به 20 نفر رفتن بيرون، از آنجا كه ما احترام و ادب سرمان مي شد نرفتيم و شانس هم آورديم چون چند دقيقه بعد سلطان مدرسه (خانم مدير) آمد و چنان دادي كشيد كه همه از ترس به زير ميزهايمان پناه برديم و بالاخره به زور همه آمدند و سر كلاس نشستند تا 2 ساعت خانم از خودباوري و... حرف زد و زد (از شما چه پنهان كه ما با هم ميزيهايمان نقطه بازي مي كرديم بنده هم برنده شدم. مبارك است)
و بعد گفت كه ساعت بعدي هم مي آيد (حالا ما چي بازي كنيم؟)
هي دعا كرديم كه كاش معلم خودمان بيايد با اينكه كلاسش خيلي خشك بود ولي بهتر از سخنراني كه بود. خدا به فريادمان رسيد و معلممان آمد و ما نشستيم سر درس و كلاس او، از آن موقع بود كه قدر او را دانستيم و دعا به جانش كرديم.
مهتاب بيشه كلائي
از محمودآباد

