یک پند و هزار نکته
جناب وزریر سلام
من یک معلمم
و سخن ها دارم از جنس نگفتن محض
مواظبيم نيفتيم ، اما چه سود ، آنقدر عقب مي رويم كه از پشت سر مي افتيم .
خيلي ها افتاده اند ، به قباي هيچ عالم و آدمي هم برنخورده ... چه اشكالي دارد ما هم بيفتيم .
اينها كه افتاده اند ، اكثرشان مواظب بودند كه از جلو نيفتند ، مي ترسيدند اگر جلو بيايند بيفتند ، بخاطر همين عقب رفتند ،آنقدر ترس داشتند كه بيش از اندازه عقب رفتند و بعد ناگهان از پشت سر افتادند .
خيلي ها مواظب هستند در زندگي شكست نخورند ، اما باز شكست مي خورند .. نمي دانم چرا ؟! شايد بخاطر آنكه خيلي احتياط مي كنند كه شكست نخورند و همين باعث شكست آن ها مي شود .
مي دانيد از پشت زمين خوردن خيلي بد است ، نمي دانم چرا !! شايد بخاطر آنكه نمي بيني كجا مي افتي و يا اصلاً چرا مي افتي ... شايد بخاطر آنكه فكر مي كني به اندازه كافي عقب رفته اي كه نيفتي ولي ناگهان مي افتي ...
من مي گويم گاهي لازم است آدم بپرد ...
يادم مي آيد ، بچه كه بودم ، به اتفاق دوستان زديم به دل صحرا ... در راه يك كانال بزرگي بود كه تمام دوستان از روي آن پريرند ... اما من ترسيدم و عقب رفتم ...
خيلي از خودم بدم آمد ، از اينكه ترسيده ام ، ناراحت بودم .
نمي دانم چطور شد كه ناگهان تصميم گرفتم من نيز بپرم ، گرچه احتمال مي دادم كه داخل كانال بيفتم ، اما عقب رفتم و با تمام سرعت دويدم ...
در يك لحظه خود را ميان زمين و آسمان ديدم ... در هوا كه بودم حس با شكوهي مرا گرفت ، چرا كه من از روي تمام ترس ها و آشوب هاي ذهني خود پريده بودم و اين برایم خيلي خوشایند بود ...
بچه ها خنديدند اما من لذت بردم ... چون توانسته بودم بپرم ...
من مي گويم ايمان را نبايد به شك تبديل كرد ، مطمئن بايد قدم برداشت ، تو گويي زمين زير پايت به لرزه در مي آيد ...
هر تصميمي داري اجرا كن شك نكن ، شك هر ايماني را مي تواند به لرزه در آورد و آنقدر پيش برود كه ايمانت را فرو بريزد ...
ايمان چيز زيبايي است ، به هر كاري كه مي كني ايمان داشته باش ، حتي اگر آن را اشتباه انجام مي دهي ، باز هم ايمان داشته باش .
شايد خنده دار باشد ، اما نداشتن ايمان به كاري كه مي كني تو را هلاك خواهد كرد ، چون براي كاري كه مي كني توجيهي نداري ...
در جنگ بچه هايي بودند كه خود را روي مين مي انداختند ، آن ها به كاري كه مي كردند ايمان داشتند ، شايد براي ما احمقانه جلوه كند ، ولي آن ها با ايمان و عشق تمام مرگ را در آغوش مي گرفتند ...
من به قلمم ايمان دارم ، آن را در قلبم كاشته ام مي دانم روزي سبز خواهد شد ...
قلمتان سبز – دلتان سرخ – سرتان بلند بادا
عباس فرجی
