
راستش خيلي وقت بود نمي نوشتم ،قصد نوشتن هم نداشتم ، خاصه از نوشته هايي كه ككي بخواهد در آنجاي بعضي ها بيندازد.اما نمي دانم كدام شير پاك خورده اي آمد آنقدر در گوشم خواند كه من هم جوگير(( هوايي،فضايي،)) شدم و نوشتم .
حالا نقل نوشتن ما يه طرف و اظهار لطف دوستان يك طرف .
تني هم كه مثلا دوستان اينتر نتي (( دنياي مجازي )) يا هر چيزي كه شما مي خواهيد اسمش را بگذاريد محسوب مي شوند برايمان به اصطلاح فرنگي ها ( كامنت ) گذاشتند …
لطف فرمودييد.
داشتم مي گفتم هر كسي در باب نوشته ي قبل چيزي گفت ، يكي هر چه دستش بود بارمان كرد ، ديگري كلي آفرين و به به تحويلمان داد بقدري كه ديگر جايي در تحويل خانه مان نداشتيم ، يكي هم در اينجا كامنت گذاشته ((بنويس ما پشتتيم)) پناه بر خدا ببين چه حرفايي مي زنن ..مي خوان جوان مردمو اخفال ( اغفال) كنند.
بگو آخه مسلمون تو پشت ما چه مي كني ؟؟؟مگه از من اجازه گرفتي كه ... استغفرا..
آخه كسي نيست به اينا بگه يه وقت فكر نمي كنيد با اين به به و آفرين جو بيشتر از حد منو بگيره و كار دستم خودم بدم ؟
يه چيزايي بنويسم كه نبايد ؟
نه خدايي خدا رو خوش مي آيد ؟
به هر صورت مصالح را هم بايد در نظر گرفت يا نه ؟
همه چيز رو كه نمي شه ريخت تو داريه !!
دوست ديگري هم مي گفت آفرين ...(( باز هم افشاگري كنيد)) ... آخه بگو مرد حسابي كجاي حرفاي من افشاگري بود كه حرف تو دهن بعضي ها ميذاري كه به جرم افشاگري بيان اينجا رو تخته كنن ؟! آدم بايد كور باشه اينا كه من يا دوستم مي نويسيم نبينه ...
البته قراره بنا به مصلحت با هم دشمن بشيم بالاخره ما هم داريم ياد مي گيريم چطوري جنگ زر گري راه بيندازيم (( ايضا جناب آقاي نهضت نخوانند ))
دوست عزيزي هم معلم ديكته ي ما شده اند به حق اين دوست عزيز را بايد دستش را بوسيد ... تنها كسي كه وقتي نظرش را مي بينم ذوق مي كنم كه خدايا شكرت بالاخره اين نوشته رو يكي هم خواند ...نيست كه ما عادت داريم با مفهوم كار داشته باشيم شكل قضيه را فراموش مي كنيم لطف اين دوست خوب باعث ميشود دقت بيشتري در نوشتن بكنم ...
اما دوستي هم با چنان ذوق و شوقي كامنت گذاشته كه كه مثلا حالمو بگيره ، نوشته :(( زياد هوا برت نداره از اين 14 تا كامنت 12 تاش مال من بود)) بگو آخه نا مسلمون كسي بهتر از من پيدا نكردي بزني تو برجكش مگه من با تو شوخي دارم ، اصلا بگو خودتي با من چيكار داري ؟؟؟
مي دوني پيش خودم گفتم عجب ... مي گفتن ولي باورم نمي شد ... پس آدم هاي هستند كه از يك نوشته 12 تفسير مختلف داشته باشن ...
من فكر مي كردم ...
اصلا مهم نيست چي فكر مي كردم.
بگذريم ....
در اين شك ندارم كه اين دوست عزيز همين دور و بر در وزارتخانه باشد ... چون در اين وزراتخانه كم از اين طايفه نيست كه از يك نوشته بنا به مقتضا تفاسير مختلفي بكند ... اما خدايي 12 تفسير از يك نوشته را تا بحال نديده بودم ... به هر صورت به شما هم تبريك مي گويم كه پشت كار خوبي داريد كه هر روز يك كامنت برايمان مي گذاريد ... اينطوري حداقل دلمان خوش مي شود كه يه خواننده داريم كه دوازده بار يك نوشته را بخواند و آخرش هم نفهمد موضوع چه بوده ...
اين يا از نوشته وزين ماست يا از سواد كم شما ... يا از هر دو ...
بازهم ادامه بده ... خوشحال مي شويم ....
اما بعد . امروز مي خوام كمي جدي باشم و حرف دلمو بزنم ... مي گويند يك روز ملا نصرالدين يك ماه مانده به عيد غازي مي خرد تا در قحط شب عيد گرفتار بي غازي (( گازي )) نشود ...
وقتي غاز را به خانه مي آورد قصد مي كند مدتي آن را در قفس نگه دارد تا هم پر وار شود و هم اينكه به وقت حاجت سر غاز نگون بخت را ببرد ...
اما هر كاري مي كند مي بيند غاز يك جورهايي ابعاد متفاوت دارد يعني پاهايش و نوكش خلاف قاعده دراز است(( مثل زبان ما )) و در قفس جا نمي گيرد .
اين مي شود كه به مطبخ مي رود و چاقوي آَشپزخانه به دست مي گيرد پا و نوك غاز بيچاره را مي برد و داخل قفس مي كند و بعد حكيمانه نگاهي مي اندازد و مي گويد خب : حالا شدي غاز درست و حسابي ...
نمي دانم درست مي گويم يا غلط اما تا دلت بخواهد در اين وزارتخانه از اين ملانصرالدين ها پيدا مي شود !!
نه اينكه فكر كني خودم را جدا بافته مي دانم نه ... اما خدايي فكر مي كني اگر بياييد در اين جا ملا نصرالدين را جستجو كنيد چندتا پيدا مي كنيد ؟؟
شايد هم شكل و قيافه آن خدا بيامرز پيدا نكني اما تا دلت بخواهد افكار ملانصرالديني پيدا خواهي كرد ...
كه چون غاز به قفس آنها كوچك است غاز بد بخت را شل و پل مي كنن ...
نتيجه گيري به عهده خواننده :
نوشته اختصاصي به دوست عزيز 12تايي ... براي رو كم كني من هم كه شده اين بار 16 تايي كامنت بذار اينطوري بيشتر حالم گرفته ميشه ...
دوست عزيزم : معلم ديكته (( لطف خود را دريغ نكنيد ... اگر گير و گرفتي بود منت بگذاريد و حتما تذكر دهيد ... نوشتن گاهي اشتباهاتي هم دارد و به لطف شما رفع خواهد شد... ما هم مدعي نيستيم ... مشتاق دست نوشته هاي شما هستيم تا اگر مجال و حالي بود در معرض ديد عموم قرار دهيم ...باز هم متشكرم ))
اين يكي ادامه ندارد منتظر نباشيد
عباس فرجی