تبليغاتX
معلم فردا - آمد، آن هم معلمي

معلم فردا

آمد اما متفاوت، بدور از ژست سياسي و مسئول پسند، ساده، با لبخندي لطيف كه از زمان سلام تا خداحافظي اش از كسي دريغ نكرد، خوب گوش مي كرد و خوشحال از اينكه يك دانش آموز او را به پانا دعوت كرده است -برعكس خيلي ها- حسين مظفر يك معلم.

پانا: قبل از آمدنش حسابي برنامه ريخته بوديم كه تا مي توانيم سوال هاي جور واجور و يه كمي هم شيطنتي بپرسيم، براي ورودش هم برنامه داشتيم دسته گلي قرمز آماده كرده بوديم تا به بهانه روز "معلم، معنويت و بصريت" روزش را تبريك بگوييم، آماده بوديم كه وقتي به سرويس اجتماعي مي رسد به نمايندگي از همه دانش آموزان دستش راببوسيم و بگوييم معلم عزيز روزت مبارك.

آمد با يك نفر همراه آمد.به اصطلاح خودموني و مدرسه اي تيريپ مدرسه اي داشت. با كت و شلوار ساده، لطافت چهره، عينك و خنده. قبل از اينكه به ما برسد همانند بزرگان در سلام كردن از ما پيشي گرفت، با تواضعي خاص و همچنان با لبخند شروع به احوالپرسي كرد. دسته گل را به او داديم تشكر كرد و كمي مكث، انگار مي دانست كه هديه اش ...

وارد اتاق خبر شد، ناگاه با صداي بلند و معروف معلمي گفت: سلام خسته نباشيد. اين اولين باري بود كه از بين اين همه مهمان پانا يك نفر اينگونه به صورت دسته جمعي، بلند و ساده سلام و خسته نباشيد مي گويد.

اولين سرويس، سرويس سياسي بود، به جاي آنكه بپرسد از مملكت چه خبر؟ گفت: حضور دانش آموزان را در اين عرصه چطور ديديد؟ بچه ها در چه محورهايي بيشتر خبر مي فرستند؟و ...

به سرويس فرهنگي رسيد، پس از توضيح دبير اشاره كرد به جذابيت فرهنگ و هنر در بين دانش آموزان، گفت كه مي دانم كار شما چه قدر سخت است.

و اما سرويس اجتماعي كه دعوت كننده وي بود، يادتان هست قرار بود وقتي به سرويس ما مي رسد چه كنيم؟ واي بر ما كه آنقدر غرق لطيفه هاي معنا دار و خنده هايش شديم كه يادمان رفت حتي به معلم بگوييم روزت مبارك.

سجاد را به او معرفي كرديم و گفتيم كه اين دانش آموز شما را براي حضور در پانا دعوت كرده است، گفت : وقتي صدايش را شنيدم آنقدر با آب و تاب صحبت مي كرد كه نتوانستم به او نه بگويم.

آري حسين مظفر بدون هيچ دعوت نامه كتبي و تنها با تماس تلفني سجاد به پانا آمد، اتفاقي كه واقعا حدس زدن آن هم مشكل بود. شايد كمي تكان خورديم و به ياد مدرسه افتاديم زماني كه يادمان نمي آيد كي از معلم مان پاسخ نه شنيده باشيم.

مظفر كار سرويس علمي را بزرگ و مهم دانست و گفت: اين سرويس در حوزه دانش آموزي نيازمند تقويت است؛ دانش آموز و علم آموزي مكمل يكديگرند.

وي سرويس عكس را بسيار جالب عنوان كردو گفت : وقتي دوربين به دست دانش آموزان بيافتد ديگر همه بايد مواظب رفتار و كردار خود باشند.

و سرويس ورزشي، سرويسي كه مظفر از آن به عنوان سرويسي براي كنترل هيجان نام برد، سرويسي كه به نوعي پر طرفدارترين سرويس در بين دانش آموزان است. يك خسته نباشيد ورزشي به بچه هاي اين سرويس تقديم كرد.

و اما در سالن كنفرانس، نشست بر روي صندلي اي كه خيلي آدم بزرگ ها روي آن نشسته بودند، بدون هيچ مقدمه اي گفت من در خدمت شما هستم، -مگرميشود كسي پانا بيايد و يك 30 دقيقه اي حداقل مقدمه نگويد- خلاصه از همان ابتدا شروع كرديم به پرسيدن سوالات، آن هم از نوع همه جوره اش.

و همه را پاسخ گفت بدون غل و غش، ساده با زبان مدرسه اي كه همه بفهمند با انكه دنيا لغت بلد بود و...

جالب تر آنكه فرد همراهش دائم اشاره مي كرد كه زمان تمام شده است ؛ او كماكان منتظر سوالات ما بود. برنامه تمام شد، كارت خبرنگاري افتخاري را به او داديم گفت: هر وقت به اين كارت نگاه كنم ياد جواني ام خواهم افتاد.

راستي هديه اي را كه شايد حدس اش را زده بود نيز برايش آورديم، مثل همه هديه هايي كه به معلم ها مي داديم و خودمان را با معنويت توجيه مي كرديم، يك كتاب اين بار "مثنوي و معنوي".

خنديد مي دانست كه هديه اش ...، مي دانست كه هديه اش يك كتاب كم دارد نه چيز ديگر.

آمد تا برود خبرنگارمان سوالي پرسيد، -بر عكس خيلي ها- سوارماشينش نشد و شروع كرد به پاسخ دادن با وجودآنكه 1 ساعتي از زمان قول دادنش به ما گذشته بود. اين جا بود كه يادم افتاد معلمم زنگ تفريح اش را فداي پاسخ سوال ما مي كرد.

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط مشاوران جوان  |